تبليغاتX
آینه گردان








آینه گردان

باید

بغضِ این شعر های در به در را

گردن زد


وقتی

تیزیِ طعنه هایت

قصاص می کنند

...

نوشته شده در ساعت توسط میترا وعیدی|



در کوره ی خاطرَت
سرد می دَمَم

هرچه تب بود
دیروز

به حراج گذاشتی ..
نوشته شده در ساعت توسط میترا وعیدی|



هوای باورم

 سرد


بگو انکه که بارید

 تو نبودی..

نوشته شده در ساعت توسط میترا وعیدی|



می دوم بر تن اشک
باورم نیست چه ها می بینم
حوض گریان شده از
بارش ِ بی رمق ِ پرتو ِ ماه !

لحظه ای لب ، به نمناکی حس می شویَم
تا به آواز کشم
نالۀ دل ، بر ِ بیغولۀ شهر
که چه بی پروا بود
بهر ِ پرپر شدن مریم ها

و تو ای بی بی عشق
همچنان باش ته ِ کوچه ی بغض
که در این شهر هوا طوفانی ست !
سنگساری ِ تو با سنگ ِ هوس مجانی ست !
نوشته شده در ساعت توسط میترا وعیدی|



صدای باد را می شنوی!
تازیانه به دست
بذر اه می پاشد
دیگر
دلواپسِ زخم ثانیه ها نیستم

یادت هست!
گفته بودم
از همان فصل اول
تقدیر را
 لای اوراق غم پیچیدند
تا با دستهایی رو به اسمان
این همه پاییز را
بی نفس بدویم!

افسوس
 که تا پلک زدنی
 در چرت کوتاهمان،
باران بود
که از حوالی بی خبریمان گذشت

گفته بودم
جا پای آرزو را پیاده گز کردن
مردِ راه می خواهد !

مردِ راه !
به من بگو
در غیبت نمباره
پیچک دور نگاهت را
جز اشک
 به که بسپارم
ها !!!
نوشته شده در ساعت توسط میترا وعیدی|



 

پرسشی دارم از ان
یادگارِ گل یاس
که تکیده ست در خاطرِ گلدانک پیر

و از آن قمری که
در دلِ نخوت شب بیدار است

یا از آن سرو که بالا رفته
و نپرسید کسی
که چرا دیده از این خاک گرفت

هر دم از حرفِ زلالِ دلِ خود می پرسم
که چرا ترس ز ویرانیِ اشک
با لبِ سوزنِ بغض
لبِ چشمم می دوخت

تو بگو از که سوالم پرسم
که جوابی کهنه
سالیانی ست  که بر گفته ی خود گریان است.

نوشته شده در ساعت توسط میترا وعیدی|



برای
بی هوا مردن
 
جویدن بغض و
دمیدن اه
بس نیست!

کجای کاری!

دیرست
در این غربت

لب می دوزند...

نوشته شده در ساعت توسط میترا وعیدی|



 

بی نبض ارمیدم
تا تپشم را بسپارم به لب های باد 

تا شاید در درد و دل های هر شبش
با تنها پنجره ی رو به طلوعت
بشنوی که
بی قرارم

اما تو دلواپس نباش
هر سحر
با نموری اشک
جوانه می زنم
اوج می گیرم
در ابرهای خاطر

حالا که دورم از حریم دستهایت
پای ریشه ی باور را بریدم
پیوندش می زنم 
به شکوفه های فردایت
 
سقف دلم کوتاه شده
اما تو دلواپس نباش ...

 

نوشته شده در ساعت توسط میترا وعیدی|



 

 ای تو
از کدام سوی حیات وزیدی اینچنین

که باله هایم
در مطلعی سبز
به تو پیوستند

ای انکه جز من نیستی
و در حاشیۀ دلتنگی ها
نا سازی امید را کوک می کنی

تو از کدام سوی حیات رسیدی اینچنین
که دیروز را از باغ خیالم چیدی
تا بغض و تاریکی  در به در شود
 
تا گلدان خالی از بهانه
در حریر بودنت _ لب تر کند

ای آنکه جز مهر, نیستی...

نوشته شده در ساعت توسط میترا وعیدی|




مطالب پيشين
»
»
»
» سنگساری عشق
» غیبت نمباره
» پاسخي کال
» غربت بیمار...
» تو دلواپس نباش
» ای تو
» جالیز هذیان گوی من
Design By : ParsSkin.Com