آینه گردان
باید بغضِ این شعر های در به در را گردن زد وقتی تیزیِ طعنه هایت قصاص می کنند ... پرسشی دارم از ان کجای کاری! دیرست لب می دوزند... بی نبض ارمیدم تا شاید در درد و دل های هر شبش اما تو دلواپس نباش حالا که دورم از حریم دستهایت ای تو که باله هایم ای انکه جز من نیستی تو از کدام سوی حیات رسیدی اینچنین ای آنکه جز مهر, نیستی...
![]()
![]()
![]()
باورم نیست چه ها می بینم
حوض گریان شده از
بارش ِ بی رمق ِ پرتو ِ ماه !
لحظه ای لب ، به نمناکی حس می شویَم
تا به آواز کشم
نالۀ دل ، بر ِ بیغولۀ شهر
که چه بی پروا بود
بهر ِ پرپر شدن مریم ها
و تو ای بی بی عشق
همچنان باش ته ِ کوچه ی بغض
که در این شهر هوا طوفانی ست !
سنگساری ِ تو با سنگ ِ هوس مجانی ست ! ![]()
![]()
![]()
تازیانه به دست
بذر اه می پاشد
دیگر
دلواپسِ زخم ثانیه ها نیستم
یادت هست!
گفته بودم
از همان فصل اول
تقدیر را
لای اوراق غم پیچیدند
تا با دستهایی رو به اسمان
این همه پاییز را
بی نفس بدویم!
افسوس
که تا پلک زدنی
در چرت کوتاهمان،
باران بود
که از حوالی بی خبریمان گذشت
گفته بودم
جا پای آرزو را پیاده گز کردن
مردِ راه می خواهد !
مردِ راه !
به من بگو
در غیبت نمباره
پیچک دور نگاهت را
جز اشک
به که بسپارم
ها !!!![]()
![]()
![]()
یادگارِ گل یاس
که تکیده ست در خاطرِ گلدانک پیر
و از آن قمری که
در دلِ نخوت شب بیدار است
یا از آن سرو که بالا رفته
و نپرسید کسی
که چرا دیده از این خاک گرفت
هر دم از حرفِ زلالِ دلِ خود می پرسم
که چرا ترس ز ویرانیِ اشک
با لبِ سوزنِ بغض
لبِ چشمم می دوخت
تو بگو از که سوالم پرسم
که جوابی کهنه
سالیانی ست که بر گفته ی خود گریان است. ![]()
![]()
![]()
بی هوا مردن
جویدن بغض و
دمیدن اه
بس نیست!
در این غربت ![]()
![]()
![]()
تا تپشم را بسپارم به لب های باد
با تنها پنجره ی رو به طلوعت
بشنوی که
بی قرارم
هر سحر
با نموری اشک
جوانه می زنم
اوج می گیرم
در ابرهای خاطر
پای ریشه ی باور را بریدم
پیوندش می زنم
به شکوفه های فردایت
سقف دلم کوتاه شده
اما تو دلواپس نباش ...![]()
![]()
![]()
از کدام سوی حیات وزیدی اینچنین
در مطلعی سبز
به تو پیوستند
و در حاشیۀ دلتنگی ها
نا سازی امید را کوک می کنی
که دیروز را از باغ خیالم چیدی
تا بغض و تاریکی در به در شود
تا گلدان خالی از بهانه
در حریر بودنت _ لب تر کند![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |
